ژوان دل به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت نوزده :
صبح روز بعد، هوا آرام و آفتابی بود. بوی شکوفه و گلهای بهاری با هر نسیم ملایم به مشام میرسید. روژان در حالی که سنگینی غم عجیبی بر شانههایش مینشست، از میان هیاهوی خدمتکاران گذشت. قدمزنان سمت مطبخ رفت. در چوبی را باز کرد و چند زن و دختر را مشغول پختوپز دید. همهمهشان با ورود او برای لحظهای فروکش کرد. با دیدن روژان دست از کار کشیدند و با دستپاچگی سلام کردند. روژان لبخند محوی زد.
-
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🥺💔
۳ هفته پیشمیم
1پوپکم چه سرگذشت غم انگیزی داره، دانیار شاید به همین خاطر حرفی نزده،نی ترسه خان قبولش نکنه،هنینجوریم یه خدمتکار بوده 🥺
۴ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آره دقیقا به همین دلیل قبول نمیکردن 👌
۳ هفته پیشمیم
1این دقیقا درست ترین تحلیلی بود که می شد از این شروط کرد،مگه ملک می فروشی،ولی الانه که خان قاطی کنه بندازدش بیرون 😏
۴ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خیلی جرئت داشت اینو گفت😁
۳ هفته پیششادان
1هروقت این رمان رو میخونم اون اهنگه هست جدیدا خیلی هم ترنده شده تو ذهنم پلی میشه. خوم کرمانشانی باوانم هی فارسی نازانم ..هی دردت له گیانم .. همینقدشو میفهمم ..
۴ هفته پیششادان
1دردد و گیانم.. 🤦 ♀️🤦 ♀️🤦 ♀️ چقد امروز غلط و غلوط تایپ کردم 😅😅 برم یه ساعت دیگه بیام نظر بذارم بهتره
۴ هفته پیششادان
1خورش خلال که خیلی خوشمزه اس .. چجوری روژان گفت میل نداره .. ما مسلم نداشته باشیم خورش خلال ببینیم میلمون میکشه باز 🫣🫣
۴ هفته پیششادان
1ای بابا میخواستم بگم میل هم نداشته باشیم .. 🤦 ♀️ مسلم چیه اخه وسط حرفم تایپ شده
۴ هفته پیششادان
1پوپک رو دلم براش میسوزه.. حس میکنم جتی بعد از اون زندگی که داشته بازم قراره فقط اذیت شه این وسط با این احساساتش ..
۴ هفته پیششادان
1واای عجب جوابی به ایرج داد.. الانه که حس میکنم ایرج خان جوش میاره میندازش بیرون 🤣🤣
۴ هفته پیششادان
1من که باورم نمیشد بیاد.. بازم به قول ایرج خان خوبه که حداقل ادمی مستقل از مادرشه ..
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1اینطور که فواد مات شده،فکر نکم از پس این شرایط بربیاد،بخصوص آخری 🤔